Saturday, August 28, 2010

اثری از : زنده یاد قیصر امین پورپیش از اینها فكر می كردم خداخانه ای دارد كنار ابرهامثل قصر پادشاه قصه هاخشتی از الماس خشتی از طلاپایه های برجش از عاج وبلوربر سر تختی نشسته با غرورماه برق كوچكی از تاج اوهر ستاره، پولكی از تاج اواطلس پیراهن او، آسماننقش روی دامن او، كهكشانرعد وبرق شب، طنین خنده اشسیل وطوفان، نعره توفنده اشدكمه ی پیراهن او، آفتا ببرق تیغ خنجر او ماهتابهیچ كس از جای او آگاه نیستهیچ كس را در حضورش راه نیستپیش از اینها خاطرم دلگیر بوداز خدا در ذهنم این تصویر بودآن خدا بی رحم بود و خشمگینخانه اش در آسمان،دور از زمینبود، اما در میان ما نبودمهربان وساده و زیبا نبوددر دل او دوستی جایی نداشتمهربانی هیچ معنایی نداشتهر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدااز زمین، از آسمان، از ابرهازود می گفتند : این كار خداستپرس وجو از كار او كاری خداستهرچه می پرسی، جوابش آتش استآب اگر خوردی، عذابش آتش استتا ببندی چشم، كورت می كندتا شدی نزدیك، دورت می كندكج گشودی دست، سنگت می كندكج نهادی پای، لنگت می كندبا همین قصه، دلم مشغول بودخوابهایم، خواب دیو وغول بودخواب می دیدم كه غرق آتشمدر دهان اژدهای سركشمدر دهان اژدهای خشمگینبر سرم باران گرز آتشینمحو می شد نعره هایم، بی صدادر طنین خنده ی خشم خدا ...نیت من، در نماز و در دعاترس بود و وحشت از خشم خداهر چه می كردم، همه از ترس بودمثل از بر كردن یك درس بودمثل تمرین حساب وهندسهمثل تنبیه مدیر مدرسهتلخ، مثل خنده ای بی حوصلهسخت، مثل حل صدها مسئلهمثل تكلیف ریاضی سخت بودمثل صرف فعل ماضی سخت بود...تا كه یك شب دست در دست پدرراه افتادم به قصد یك سفردر میان راه، در یك روستاخانه ای دیدم، خوب وآشنازود پرسیدم : پدر، اینجا كجاست ؟گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!گفت : اینجا می شود یك لحضه ماندگوشه ای خلوت، نمازی ساده خواندبا وضویی، دست و رویی تازه كردبا دل خود، گفتگویی تازه كردگفتمش، پس آن خدای خشمگینخانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟گفت : آری، خانه او بی ریاستفرشهایش از گلیم و بوریاستمهربان وساده و بی كینه استمثل نوری در دل آیینه استعادت او نیست خشم و دشمنینام او نور و نشانش روشنیخشم، نامی از نشانی های اوستحالتی از مهربانی های اوستقهر او از آشتی، شیرین تر استمثل قهر مهربان مادر استدوستی را دوست، معنی می دهدقهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهدهیچ كس با دشمن خود، قهر نیستقهری او هم نشان دوستی است......تازه فهمیدم خدایم، این خداستاین خدای مهربان وآشناستدوستی، از من به من نزدیك تراز رگ گردن به من نزدیك ترآن خدای پیش از این را باد بردنام او را هم دلم از یاد بردآن خدا مثل خیال و خواب بودچون حبابی، نقش روی آب بودمی توانم بعد از این، با این خدادوست باشم، دوست، پاك وبی ریامی توان با این خدا پرواز كردسفره ی دل را برایش باز كردمی توان درباره ی گل حرف زدصاف وساده، مثل بلبل حرف زدچكه چكه مثل باران راز گفتبا دو قطره، صد هزاران راز گفتمی توان با او صمیمی حرف زدمثل یاران قدیمی حرف زدمی توان تصنیفی از پرواز خواندبا الفبای سكوت آواز خواندمی توان مثل علفها حرف زدبا زبانی بی الفبا حرف زدمی توان درباره ی هر چیز گفتمی توان شعری خیال انگیز گفتمثل این شعر روان وآشنا :"پیش از اینها فكر می كردم خدا ..

No comments: