Saturday, July 10, 2010

بی پولی

بدترین درد آدم اینه که کار کنه بدون پول .. دیگه دارم افسردگی میگیرم .. آخه چرا مسیر بسوی یاس و ناامیدیه ؟
این وبلاگم شده محل غرو لند من .. اینجا غر بزم بهتر از اینه که به علی غر بزنم .

Sunday, July 4, 2010

شرکت در آستانه افول

خیلی بده که آدم ذره ذره شاهد مرگ محل کارش باشه .. و این دومین باره که من شاهد این اتفاق هستم .. هر روز که میام اینجا با بچه ها کاسه چکنم چکنم دست گرفتیم و نمیدونیم چه کار باید بکنیم .. دقیقا مثل همون روزهای آخر عمر پیشگام ، نمیدونم چرا اینجوریه .. شاید من راه و اشتباه رفتم و .. شاید باید این اتفاقا بیفته تا جریان زندگی عوض بشه
خلاصه که این مملکت باید توش فقط دست و پا زد و زندگی کرد و هیچ برنامهای تو زندگی قابل پیش بینی نیست ..
بعضی وقتا به این فکر میکنم که به هیچی فکر نکنم ولی انگار هیچی هم گم شده
خدایا یه راه حل ...
دو سه شب پیش یه فال حافظ گرفتم .. این غزل اومد

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد
باده صافی شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد
بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌شنوم
شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد
ای عروس هنر از بخت شکایت منما
حجله حسن بیارای که داماد آمد
دلفریبان نباتی همه زیور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلی نغز بخوان
تا بگویم که ز عهد طربم یاد آمد
!!!!!!!!!!!!!بابا این حافظ هم دلش خوشه