
هميشه اول مهر كه ميشه يه بغضي گلوم را فشار مي ده و يه قطره هايي از اشك روي گونه هام . راستش نميدونم چرا؟
با اينكه خيلي فاصله گرفتم از اون روزها و چرخ روزگار بايد ميچرخيد تا من را به اينجا پشت اين ميز ميرسوند ولي هميشه اين حس باهامه كه پاكي و بي آلايشي روزهاي مدرسه هنوزهم با من هست يا نه؟ شايد توي روند مهاجرت از كودكي تا 30 سالگي خيلي چيزها به دست آورده باشم ولي آيا خلوص و صفا و صميميت اون روزها را از دست دادم؟ شايد بخاطر همين است كه دلم ميگيره چون توي اين كوچ ناخودآگاه چيزي كه اصل زندگي است از دست دادم تا به چيزهايي كه ظاهر زندگي را ميسازه برسم. اين است راز بغض هاي ناخود آگاه من
با اينكه خيلي فاصله گرفتم از اون روزها و چرخ روزگار بايد ميچرخيد تا من را به اينجا پشت اين ميز ميرسوند ولي هميشه اين حس باهامه كه پاكي و بي آلايشي روزهاي مدرسه هنوزهم با من هست يا نه؟ شايد توي روند مهاجرت از كودكي تا 30 سالگي خيلي چيزها به دست آورده باشم ولي آيا خلوص و صفا و صميميت اون روزها را از دست دادم؟ شايد بخاطر همين است كه دلم ميگيره چون توي اين كوچ ناخودآگاه چيزي كه اصل زندگي است از دست دادم تا به چيزهايي كه ظاهر زندگي را ميسازه برسم. اين است راز بغض هاي ناخود آگاه من
No comments:
Post a Comment