Sunday, September 21, 2008

روز اول مهر


هميشه اول مهر كه ميشه يه بغضي گلوم را فشار مي ده و يه قطره هايي از اشك روي گونه هام . راستش نميدونم چرا؟
با اينكه خيلي فاصله گرفتم از اون روزها و چرخ روزگار بايد ميچرخيد تا من را به اينجا پشت اين ميز ميرسوند ولي هميشه اين حس باهامه كه پاكي و بي آلايشي روزهاي مدرسه هنوزهم با من هست يا نه؟ شايد توي روند مهاجرت از كودكي تا 30 سالگي خيلي چيزها به دست آورده باشم ولي آيا خلوص و صفا و صميميت اون روزها را از دست دادم؟ شايد بخاطر همين است كه دلم ميگيره چون توي اين كوچ ناخودآگاه چيزي كه اصل زندگي است از دست دادم تا به چيزهايي كه ظاهر زندگي را ميسازه برسم. اين است راز بغض هاي ناخود آگاه من

Wednesday, September 17, 2008

زندگي

زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد.

هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود،

مثل قطره های آب که صخره های سنگی را می فرساید.

واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید وپایین بیفتید ...


Monday, September 15, 2008

ماه رمضون


ماه رمضون دوباره اومد. چرخ روزگار همش مي چرخه و دوباره به اين روزها رسيد منم هر سال مثل سالهاي قبل نه عبادتي هيچي . هنوز نتونستم خودم را متقاعد كنم كه اين روزها به يه دردي هم ميخوره شايد واقعا پيدا كردن راه آرامش توي زندگي از همين مسير باشه .خدايا بهم كمك كن تا بتونم با مذهب يه انسي پيدا كنم توي اين وبلاگ مي خوام به خودم كمك كنم كه راههاي بهتر را توي زندگيم طي كنم.

Monday, September 1, 2008

يه مامان خوب


من نمي دونم يه مامان خوب بايد طبق چه استانداردهايي باشه ولي فكر ميكنم اگه سعي كنم همه اصول زندگي را رعايت كنم توي مامان بودن هم ميشه موفق شد ديروز يه تجربه خوب داشتم در طي درگيريهاي هفته هاي اخير براي اينكه رومينا بتونه كنترل ادرار داشته باشه سعي كردم كه به راحتي و با حوصله با اين مسئله برخورد كنم چون در نوع خودش واقعا مسئله پيچيده اي است براي همين دختر گلم هم به راحتي و با ذوق و شوق فراوان و به چشم يه بازي جديد با اين مسئله برخورد كرد . ديروز مربي مهد مي گفت " رومينا بهترين بچه اي بود كه راحت با پوشك خداحافظي كرد و من از شما تشكر ميكنم چون معلومه كه خيلي خوب باهاش برخورد كرده ايد" .
احساس خيلي خوبي بهم دست داد چون بر اين باور شدم توي همين اتفاقهاي كوچك اما بزرگه كه آدم ميتونه خودش را باور كنه